تبليغاتX
آوازهای رضا شیخ محمدی پالایشگاه چت‏های شیخ!‏
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
توصیه!‏
غصه نخور!

                          پسته بخور!


                                              پالایش‌شده از چت با سارا الف در ۸ شهریور ۸۹


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شیخ در دوشنبه هشتم شهریور 1389 و ساعت 17:5 | 
خانهء کوچک!‏
شکلک لبخندی برای دخترک شال‌فیروزه‌ای فرستادم و پرسیدم:‏
‏- ‏خونه‌تون کجاس؟‏
‏- بین کارگر و میدون جمهوری!‏
- این چیه کنارت توی عکس؟
- دوستام پولاشونو جمع کردن برام خریدن. پارسال این عروسک‌ها مد بود.
- امسال چی؟
- فعلا که اصل مراسم رو هواس. اگه می‌خواستن، باید زودتر خبرم می‌کردن.
- شاید امسال سورپرایزکردن مد شده!
- نه. خودمم میدونستم امسال نمیشه. خونه‌مون کوچیکه. توی مضیقهء جاییم.
- مگه چه خبره؟ بین کارگر و میدون جمهوری، میدونی چن هکتار میشه؟


                                                          با الهام از چت با مرضیه ل در ۵ شهریور ۸۹
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط شیخ در شنبه ششم شهریور 1389 و ساعت 0:22 | 
شیخ و گریز و پرهیز از دروغ!‏
گویند: در عهدی که شیخنا کم‌خوراک بود و باریک‌اندام، ناشناسی را در چتگاه یاهو با چراغ روشن دید و به عزم استارت سخن و دوانیدن پیاز رابطه، سلامی پراند.
فرد ناشناس که عادت به همصحبتی با غریبه‌جماعت نداشت، به این تکیه‌کلام رایج که لهجهء مزاحم‌تاراندن ‌داشت، توسّل جست که:
- امرتون؟
شیخ فرمود:
- ما که باشیم که امر کنیم؟ مگر امیریم؟ فوقش بتوانیم عرض ‌کنیم...مممممم... چون عریضیم!
و ناگهان به خود آمد و دید که وا-اسفا! باریک است و لاغر و ناخواسته دروغی از دهانش جهیده و: نیاید باز تیر رفته از شست. زان پس بسیار در اکل و شرب افراط کرد تا عریض و پت و پهن گردد و کذب نگفته باشد!


                                         پالایش‌شده از چت سیوشده‌ام با نیما میراحدی در ۲۸ مرداد ۸۹

|+| نوشته شده توسط شیخ در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 و ساعت 0:0 | 
حمام روح! (۱)‏

چت‌هاى من!
اى عريانگاه‏ من!
اى آيينه‏ى تمام قد من!
اى دربردارنده‏ى فرورفتگي‌ها و برجستگي‌هاى روحم!
اى‏ راويان درونى‏ترين احساساتم!
هركجا هستيد، خدايتان به سلامت دارد! (۲)
از پس‏ اينهمه سال كه بار خليفه‏اللهى را بر دوش كره‏ى خاك، فرادوش مى‏كشم، چقدر صادق بودم و چه ميزان بازيگر فريبكار و غش‏ورز در كار خويش و خلق؟
در ميان‏ راه‏بندان آمال و اميالم، هيچ آيا مجال يافتم خودم باشم و خودم؟ فقط سر و گردنم از لباس بيرون بود و دستانم از مچ و پاهايم، تا اندكى زير ساق!
الباقى آنچه‏ ديده مى‏شد، من نبودم. پشم و پنبه‏اى بود كه ديگرى رشته و تنيده بود، ولى من‏ پزش را مى‏دادم.
اما در چت‌ها من بودم و من!
تو هم، من بودى! من ديگرم بودى!
و من در تو، خودم را مى‏نگريستم. و اگر خودم را گلچين نمى‏كردم، براى آن بود كه‏ غريبه‏اى در ميان نبود كه در گرمابه، استتار و اختفاى چيزى از خود، بيهوده است.

بخار سكرآورى فضاى حمام را پوشانيده بود و بوى مانداب و بوى تن.
آنسوتر خزينه‏اى، كه تا گردن مى‏شد در آن فرو شد.
لب‌ها مماس بر آب بود. آب، بوسه‏ها را برمى‏داشت و مى‏برد به سمتى كه لب‌هاى تو با آب مماس بود. امواج ِ بوسه‏بر!
از سقف طاقى‏شكل خزينه، آب مقطّر مى‏چكيد بر پشت گوشم و قلقلكم مى‏داد.
مى‏گفتى:
«مى‏لرزى!» مى‏گفتم:
«همه‏ى تنم که در آب است. تو حس ششم دارى؟» خندیدی و گفتى:
«آب، ارتعاش تنت را به من مى‏دهد و امواجى از سوى تو تاب مى‏خورد و تاب‏ مى‏خورد تا برسد به لب‌هايم!» مى‏گويم:
«چت شده؟» مى‏گويى:
«chet یا  chat؟» وقتی حس می‌کند که شوخیش به سکوت قهرآمیزم کشانده، می‌گوید:
«من چم‏ شده؟ خوبم. با تو خوبم. با تو هميشه خوبم!»
مهر بر بستر قهر می‌دود و لبخند می‌زنم.

                                                                                                   ۴ آذر ۷۸
پاورقى:
1. عنوان‏ مطلب برگرفته از جبران خليل جبران.
2. آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست / هر كجا هست، خدايا به سلامت دارش (حافظ)

|+| نوشته شده توسط شیخ در پنجشنبه چهارم آذر 1378 و ساعت 0:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar